آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۰۲

چکیده

از نظر نویسنده، نظریه‏هایى که نسبت میان نوگرایى و توسعه را با عرفى شدن یک نسبت تام و مثبت قلمداد مى‏کنند، درست نیستند. یکى از پیش‏فرض‏هاى اثبات‏نشده این طرز تلقى‏ها، معادل گرفتن دین با سنت و گذشته‏گرایى ادیان و نفى نگاه به آینده است. نویسنده بر این باور است که بسیارى از ادیان، به ویژه اسلام، علاوه بر نگاه به گذشته، آرمان بلندى را در آینده جست‏وجو مى‏کنند. به جز آن دسته از نظریاتى که عرفى شدن را در اهتمام به امر دنیا و اعتماد به توانایى‏هاى انسان جسته‏اند و برجسته کرده‏اند، دسته دیگرى از نظریه‏پردازان، این فرایند را در پیوند با تغییرات اجتماعى، توسعه و پیشرفت انسانى، نو شدن و مدرنیته یافته‏اند. پیش‏فرض نخست این دسته از تئورى‏ها بر این پایه قرار دارد که اصولاً ادیان به واسطه تعلق روحى و معرفتى به مبدأ آغازین خویش در یک گذشته تاریخى یا اسطوره‏اى و همچنین تمایل به مطلق‏انگارى آموزه‏ها و تقدس‏بخشى به خاطرات خود از آن عصر زرین که اینک به یک سنت متصلب بدل شده است، آمادگى و رغبت کمى براى تغییر، پیشرفت و نوسازى دارند. براى این اندیشمندان، واژه «دین و دین‏دارى» تداعى‏کننده مفاهیمى چون «سنت»، «محافظه‏کارى»، «تصلب» و «جمود» مى‏باشد. همین تداعى معانى نه چندان دقیق، موجب نتیجه‏گیرى‏هاى سهل‏انگارانه‏اى در پیوند زدن مفهوم عرفى شدن به نوگرایى و توسعه گردیده است. مدعاى ما این است که اولاً بى‏میلى، بلکه مخالفت با تغییر و توسعه و نوسازى را نمى‏توان به‏راحتى به تمامى ادیان و مشخصاً به دین اسلام نسبت داد و ثانیاً نمى‏توان و نباید نسبت میان نوگرایى و توسعه با عرفى شدن را لزوماً یک نسبت تام و همواره مثبت قلمداد کرد. نوسازى و توسعه اگرچه براى همگان از مضمونى عام و مشترک برخوردار است، اما در مقام تحقق و در مرحله تبدیل شدن به ایده‏ها و برنامه‏هاى راهبردى، مصادیقى به‏شدت متنوع و به‏کلى متمایز پیدا کرده است و در قالب الگوها و مدل‏هایى بس متفاوت عرضه شده است؛ لذا بر اساس نتایج حاصل از یک الگوى مشخص نمى‏توان حکم قاطعى درباره نسبت آن با عرفى شدن صادر کرد.

متن

گذشته‏گرایى ادیان‏

یکى از پیش‏فرض‏هاى مسلم و مورد اجماع نظریه‏پردازان مدرنیته، تقابل ارزش‏گذارى‏شده «سنت» و «مدرنیته» است. این فرض، حاوى مدعاى اثبات‏نشده دیگرى نیز درباره باور و تعلقات دینى است؛ بدین معنا که آنها را بى هیچ تمیز و استثنایى، از مهم‏ترین اجزا و همبسته‏هاى سنت مى‏شمرند و در نتیجه، دین به معنى اعم را هم‏سنخ و هم‏تراز سنت و در تقابل و چالش با هر نوع توسعه، پیشرفت و نوگرایى قرار مى‏دهند.
این شبهه بیش از هر چیز از تعمیم غیر قابل توجیه یک مصداق، یک وضعیت و یا یک موقعیت به تمامى ادیان و وضعیت‏هاى مختلف ناشى شده است و در عین حال مؤیداتى را هم در خود ادیان یافته است. تقدس و اعتبارى که نوعاً ادیان براى عصر ظهور و دوره زندگى بنیان‏گذار خویش قائل هستند و اهتمام و جدیتى که در تبعیت و انطباق با آن سیره عملى و آن تجربه مقدس به کار مى‏برند و همچنین غلبه و نفوذ روحى و ذهنى مؤمنان سلف، بیش از پیش بر این گمان صحه مى‏گذارد که کشش و رغبت ادیان بیشتر به سوى گذشته است تا آینده. این نتیجه‏گیرى غیر قابل اعتماد است؛ زیرا اولاً فرض وجود عصر طلایى به مثابه یک الگوى مقدس در گذشته، لزوماً به محافظه‏کارى، رکود و اکتفا به وضع موجود منجر نمى‏شود؛ بلکه با دمیدن در روح آرمان‏خواهى پیروان، انگیزه‏هاى ایشان را براى تغییر وضع موجود تقویت مى‏نماید؛ هر چند ممکن است که تلاش ایشان براى تغییر، از سوى دیگران به سلفى‏گرى، کپى‏سازى از گذشته و بازگشت به قهقرا تعبیر شود.
ثانیاً وجود یک مقطع نورانى و مقدس در گذشته ادیان و تلاش مؤمنانه براى احیا و بازسازى مجدد آن، لزوماً به معنى توقف و بازگشت و معکوس کردن فرایند تغییرات نمى‏باشد. عصر طلایى در گذشته ادیان، حکم صورت مثالى و نمونه آرمانى را براى دین‏داران دارد که باید با الهام از آن و استخراج اصول اساسى و ارکان و عناصر اصلى، نمونه‏هاى عینى و روزآمدشده آن را متناسب با امکانات و مقتضیات جدید از نو بنا کرد.
ثالثاً برخى از ادیان و مشخصاً اسلام، با این‏که به یک برهه تاریخى بسیار مقدس به مثابه یک الگو و یک نمونه آرمانى اعتقاد و نظر دارد و با این‏که تلاش مى‏کند از آن سیره کهن و تجربیات نیکو و سنن صالح و مؤمنان سلف در ساخت آینده خویش بهره ببرد، در عین حال نویدها و مواعید بسیارى درباره برتر و متکامل‏تر بودن آینده مؤمنان خلف نسبت به گذشتگان دارد؛ چنان که گویى یک مرام اتوپیایى است و عصر زرین‏ترى را براى آینده پیروان خویش پیش‏بینى مى‏کند.
رابعاً اگر از سر تأمل و دقت نظر شود، ملاحظه خواهد شد که ایده‏هاى غیر دینى نوسازى و پیشرفت نیز چیزى جز بازگویى آرمان‏هاى کهن در قالب‏هاى جدید نیستند. مدرنیته‏اى که امروز با پیشى جستن بر دیگر الگوهاى رقیب، خود را تنها آینده محتوم بشریت مى‏داند و دیگر منادیان سعادت و نیک‏بختى را به کهنگى و ارتجاع متهم مى‏سازد، در طرح اساسى‏ترین آرمان‏هاى خویش، کم و بیش مدیون گذشته است و مى‏توان به وضوح رد هر یک از مطالبات آن را تا گذشته‏هاى بسیار دور دنبال کرد. مدرنیته بر خلاف عنوانش، یک جریان محبوس و متوقف در حال است و بر خلاف آرمان‏گرایان، حاضر به هزینه کردن حلواى نقد براى شهد گواراى پسین یا کشت امروز پدران براى برداشت فرداى فرزندان نمى‏باشد.
همچنان که زیستن در «این‏جا» و «اکنون» به شکل مطلق ممکن نیست و همان طور که نمى‏توان از یک آینده ناب دم زد، توقف یا بازگشت کامل به گذشته مقدس نیز براى هیچ نحله سنت‏گرایى میسر نمى‏باشد.
الگوى مقدس گذشته، آرمان بلند آینده‏
اسلام از دو حیث با یک گذشته مقدس عجین است و نسبت به آن تعلق خاطر دارد: یکى از حیث بزرگداشت و تکریم مبدأ ظهور و پیدایش این آیین و دیگرى به واسطه درس‏ها و تعالیمى که از برهه تاریخى دوران تأسیس خویش مى‏گیرد. اهمیت گذشته نزد مسلمانان، هیچ گاه به معنى تلاش براى وارونه کردن مسیر تحولات به منظور بازسازى طابق النعل بالنعل عصر نبوى نبوده است و نوگرایى و نوجویى آن نیز به معنى وانهادن الگوها و آرمان‏هاى کهن و حرکت در فضاهاى مبهم و نامعین با چراغ خاموش نمى‏باشد.
بنابراین در بحث از نسبت اسلام و مدرنیته به عنوان یکى از عوامل یا آثار عرفى شدن، این نتایج قابل استحصال است:
1. توسعه انسانى و پیشرفت جوامع بشرى، منحصر در یک مسیر و محدود به یک الگو نمى‏باشد و لذا نمى‏توان مدرنیته غربى را با تمام قدرت، نفوذ و توفیقات نسبى آن در بعضى از ابعاد، تنها انتخاب بشرى از این باب دانست.
2. با این‏که از ازدواج و نزدیکى مسیحیت و مدرنیته در غرب، مولودى به نام «عرفى شدن» پدید آمده است، در عین حال نمى‏توان انتظار داشت که الزاماً از مواجهه و قرائت هر سنت دینى دیگر با امر توسعه و تجدد، چنین پدیده‏اى ظاهر گردد. نطفه‏هاى عرفى شدن را بیش از دین (بما هو دین) و تجدد (به معناى اعم) باید در مسیحیت به مثابه یک دین خاص و در مدرنیته به عنوان یک تجربه فرید جست‏وجو کرد.
3. تمامى ادیان و مرام‏هاى آرمانى به میزانى گذشته‏گرا هستند و در عین حال ظرفیت‏ها و استلزاماتى براى حضور در آینده دارند. این ظرفیت و الزام در اسلام، بر حسب بسیارى از شواهد و قرائن به‏مراتب بیش از سایر ادیان تاریخى است. رسالت بشرى و جهانى آن و ضرورت ماندگارى باعث گردیده است تا ظرفیت‏ها و مستلزمات تغییرپذیرى و نوگرایى در عین حفظ ثبات و پایدارى در این آیین به کمال خویش برسد.
4. نتیجه این‏که تجدد فى نفسه نه عامل ذاتى عرفى شدن و نه پیامد الزامى آن است و لذا نمى‏تواند به عنوان خطرى براى اسلام محسوب شود. اما این تهدید از سوى مدرنیته غربى به دلیل تلقى متفاوتش از دنیا و انسان و عقل و جهت‏گیرى‏هاى خاصش نسبت به ماوراءالطبیعه، خداوند و وحى به طور جدى وجود دارد.(1)
اشاره‏
1. واژه «مدرنیته» از واژه لاتین «modernus» به معناى «نو و تازه» گرفته شده است. مدرنیته یعنى نو شدن و نوشدگى و در برابر هر گونه تعلق به گذشته و سنت قرار مى‏گیرد. سکولاریزاسیون یا عرفى شدن را مى‏توان یکى از روش‏هاى نو شدن دانست. چنان که نویسنده محترم نیز در متن مقاله اشاره کرده است، عرفى شدن جزء ذات نو شدن یا لازمه آن نیست؛ اما باید توجه داشت که نوع نو شدن غربى که پدیده‏اى تاریخى است، نمى‏تواند فارغ از پدیده عرفى شدن مورد بررسى قرار گیرد. عرفى شدن جزء لاینفک مدرنیته غربى است و شاید بتوان آن را رکن اساسى آن دانست.
2. این‏که چه نسبتى میان اسلام و نو شدن وجود دارد، سؤالى است که باید از جنبه‏هاى تاریخى و فرا تاریخى به آن نگریست. از لحاظ تاریخى مى‏توان مدعى شد که اسلام همواره به نو شدن تمایل نشان داده است؛ اما این نو شدن لزوماً به معناى نوشدگى غربى نیست؛ هر چند وجوه اشتراکى نیز با آن دارد. براى نمونه مى‏توان به علم‏گرایى جهان اسلام که یکى از الگوهاى نو شدن غربى بود، اشاره کرد. توجه به حقوق بشر، عقل‏گرایى، مدارا با مخالفان و غیر هم‏کیشان، که همگى از مظاهر نو شدن غربى به شمار آمده‏اند، ریشه در تمدن اسلامى داشته و برگرفته از آن هستند. بحث آزاد در حوزه معارف دینى و گریز از جزمیت نیز از دیگر آموخته‏هاى تجدد غربى از جهان اسلام است. اما یک وجه اختلاف مهم، در همین مفهوم عرفى شدن است که نویسنده محترم به‏درستى بر آن تأکید کرده‏اند. یکى از علل این مسأله که نوشدن غربى با فرایند دنیوى و عرفى شدن همراه بوده، این است که دین مسیحیت، بر خلاف اسلام، به خودى خود تحمل عقلانیت، علم‏گرایى و دیگر مسائلى را که در بالا ذکر شد، نداشت. تأکید بر ایمان جزمى در برابر عقل و پذیرش رازهاى عقل‏گریز و حتى عقل‏ستیز ایمان مسیحى، مانعى عمده بر سر راه تعامل مثبت مسیحیت با نو شدن غربى بود. به همین جهت نیاز به جریان اصلاح در دین پدید آمد؛ کارى که در سده پانزدهم توسط لوتر و کالون انجام شد و به جداسازى نهاد دین و در رأس آن کلیسا از تمشیت امور جامعه و سیاست منجر شد و دین را امرى کاملاً فردى ساخت.
اما به لحاظ فرا تاریخى نمى‏توان پیشاپیش، موضع‏گیرى منفى‏اى را نسبت به نو شدن به اسلام منتسب کرد؛ زیرا حقیقت اسلام یک حقیقت ثابت ازلى است که قابلیت ظهور یافتن در قالب‏هاى متفاوتى را دارد؛ بنابراین نمى‏توان به طور قطع شکل خاصى از حیات و مقطع خاصى از تاریخ را تنها الگوى مطلوب حیات انسان از سوى اسلام معرفى کرد. گو این‏که اسلام آرمان‏شهر خود را نیز معرفى مى‏کند؛ اما آن نیز مى‏تواند بسیار متنوع باشد.
پى نوشت:
1) نصر مى‏گوید: مدرنیته غربى خصوصاً با اسلام به واسطه داشتن نگرش قدسى به زندگى و اعتقاد به جارى ساختن قوانین و فرامین الهى بر تمامى افعال و مناسبات بشرى، تفاوت ماهوى دارد. رک.: نصر، حسین، جوان مسلمان و دنیاى متجدد، ص 352.
همشهرى، 17 و 21/8/80

تبلیغات