نویسندگان: رضا قاسمی
حوزه های تخصصی:
دریافت مقاله

آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۵۴

چکیده

متن

«و باید که حیل القضاة تو معلوم باشد،تا اگر مظلومی بحکم آید و او را گواه نباشد و بروی ظلمی میرود و حقی از آن باطل میشود آن مظلوم را فریادرسی و بتدبیر و حیله حق آن مستحق را بوی رسانی.»
(قابوس‏نامه ص 180)
مسئله‏ایکه امروز در علم قضا مورد بحث است شم قضائی است،هر آن قاضی که بتواند مشکلی را حل و آنچه را متن قانون برای بیان مطلب بسنده نباشد حل و فصل نماید،گویند او را شم قضایی است.
در این باره باید مردد بود که آیا چنین التیام شم قضایی یا کشش الفاظ،یا عدم قدرت‏ تبیین قانون،یا رفع دعوی یا حیل القضا و یا چاره‏جوئی است؟
اگر چنین باشد قاضی برای گریز از مشکلی و حل موضوع از دست قانون فرار کرده‏ این شم را بکار برد:
چنانکه قانون میگوید«عقدنامه،صلح‏نامه،هبه‏نامه،شرکت نامه باید بثبت‏ برسد.هر گاه به ثبت نرسد اثر قانونی ندارد.یعنی اگر کسی با کسی در امری شرکت کرد و شرکت نامه خود را بثبت نرسانده باشد حق شکایت و رسیدگی از او سلب میشود.
قاضی که باصطلاح شم قضایی دارد میگوید منظور از قانون آثار شرکت است نه‏ خود شرکت پس بدعوای مدعی توجه کنید ولی آثار آن را بر آن باز نکنید.
چنین حکمی از یکی از دادگاه‏های تبریز صادر شده یکی از شعب دیوان کشور هم‏ آن را ابرام کرده است.
حال سئوال میشود که:آیا این شم قضائی است یا کشش الفاظ؟
اگر فرض را شم قضایی بدانیم،قاضی هر گاه بر مشکلی برخورد و خواسته باشد راه فراری بیابد،از این استشمامات چه بیحدند و بی‏مر.
اگر نتوان تمام مواد را شم کرد،حتما 50%مواد قانون را بطرز فوق میتوان‏ استشمام نمود.
باز سئوال میشود چطور و چگونه این نظریه را ابرام کرده‏اند؟
اگر منظور قرائن باشد،در ابتدای قانون گزاری،قانونگزار برای ایجاد چنین‏ شمی خیلی بهتر و عالیتر میتواند این شم را جای دهد،
از این مشکلات و امکانات بسیار است ولی بطوریکه از متن مواد قانون بدست میآید و استنباط میشود این راه را حتی الامکان بسته است و چنین اجازه‏ای را از دست قاضی گرفته است.
بهر حال حکایت ذیل از قابوس‏نامه،شمس المعالی قابوس بن وشمگیر نقل‏ میکنیم تا حیل القضاة با حیل الالفاظ روشن گردد:
«مردی بود بطبرستان او را قاضی القضاة ابو العباس رویانی گفتندی مردی بود مشهور و با علم و ورع و پیش بین و با تدبیر وقتی در مجلس او مردی بحکم آمد و صد دینار بر دیگری دعوی کرد.
قاضی خصم را پرسید،خصم انکار کرد.قاضی مدعی را گفت:گواه داری؟گفت: سوگندش مده،که سوگند بدروغ خورد و باک ندارد.
قاضی گفت:من از شریعت بیرون نتوانم شدن،یا تو گواه باید،یا وی را سوگند دهم.
مرد در پیش قاضی در خاک بغلطید و گفت:زینهار!مرا گواه نیست،وی سوگند بخورد و من مظلوم و مغبون بمانم،تدبیر کار من کن.
قاضی،چون بر آن جمله زاری مرد بدید،دانست که وی راست میگوید،گفت: یا خواجه قضیه وام دادن با من بگوی،تا بدانم که اصل این چه بوده است.
مظلوم گفت ایها القاضی،این مردی بوده چندین ساله دویست من اتفاق را بر پرستاری عاشق شد قیمت صد و پنجاه دینار و هیچ وجهی نداشت،شب و روز چون شیفتگان‏ میگریست و زاری میکرد.
روزی بتماشا رفته بودیم،من و وی بر دشت تنها می‏گشتیم،زمانی بنشستیم، این مرد سخن کنیزک همی گفت و زار زار میگریست.
دلم بر وی بسوخت که بیست ساله دوست من بوده،او را گفتم ای فلان،ترا زر نیست بتمامی بهای وی و مرا نیست هیچ کس دانی که ترا درین معنی فریاد رسد و مرا در همهء املاک صد دینار است.بسالهای دراز جمع کرده‏ام،این صد دینار بتو دهم،باقی وجه‏ تو بساز،تا کنیزک بخری و یک ماهی بداری پس از ماهی بفروشی و زر بمن باز دهی.
آن مرد بغلطید و سوگند خورد که یک ماه ندارم پس از آن بزیان یا سود بفروشم‏ و زر بتو دهم،من زر از میان گشودم و بدو دادم و من بودم و او و حق تعالی اکنون چهار ماه‏ بر آمده نه زر می‏بینم نه کنیزک میفروشد.
قاضی گفت:کجا نشسته بودی درین وقت که زر بدو دادی؟
گفت:بزیر درختی.
قاضی گفت چون بزیر درخت بودی چرا گفتی گواه ندارم؟
پس خصم را گفت همین جا بنشین پیش من و مدعی را گفت دل مشغول مدار و زیر آن درخت رو و بگوی که:قاضی ترا می‏بخواند،و اول دو رکعت نماز بگزار و چندین بار بر پیغامبر صلوات ده و بعد از آن بگو که:قاضی میگوید بیا و گواهی ده.
خصم تبسم کرد قاضی بدید و نادیده کرد و بر خویشتن بجوشید.
مدعی گفت:ایها القاضی،می‏ترسم که آن درخت بفرمان من نیاید.
قاضی گفت:این مهر من ببر و درخت را بگوی:که این مهر قاضی است،میگوید که:بیا و گواهی ده،چنانکه بر تست پیش من.
مرد مهر قاضی بستد و برفت و خصم هم آنجا پیش قاضی بنشست.قاضی بحکمهای‏ دیگر مشغول شد و خود بدین مرد نگاه نکرد،تا یکبار در میان حکمی که میکرد روی‏ سوی این مرد کرد و گفت:
فلان آنجا رسیده باشد؟و گفت نی هنوز،ای قاضی.
قاضی بحکم مشغول شد،آن مرد مهر ببرد و بر درخت عرضه کرد و گفت:قاضی‏ ترا همیخواهد...
چون مدتی بنشست و جوابی از درخت نیامد غمگین باز گشت و گفت:ایها القاضی‏ رفتم و مهر عرضه کردم نیامد.
قاضی گفت تو در غلطی،که درخت آمد و گواهی بداد و روی بخصم کرد و گفت: زر این مرد بده.
مرد گفت تا من اینجا نشسته‏ام هیچ درختی نیامد و گواهی نداد.
قاضی گفت هیچ درخت نیامد و گواهی نداد.اما اگر این زر زیر آن درخت از وی‏ نگرفته‏ای،چون پرسیدم این مرد بدرخت رسیده باشد.
گفتی،نی هنوز،که از اینجا تا آنجا دور است،اگر زر نستانده بوده مرا بگفتی که کدام درخت؟...
پس همه حکمها از کتاب نکنند از خویشتن نیز باید که چنین تدبیرها و استخراجها بکنند.این کسب و استخراج غیر از آنست که تفسیر دیگر کرده باشند و مفاهیم دیگر بدست‏ آرند آیا این شم قضائی و حیل القضاة است؟یا آن؟.

تبلیغات